من کوچک چه دارم از عباس بگویم؟؟؟...

عباس علی:تورا برای همین روز میخواستم عباس ،ناز بازوانت حالا بدان که چرا در ابتدای ورودت به این جهان بردست ها و بازوان تو بوسه میزدم و سرانگشتانت را به اب دیده میشستم...

باغبان اگر در اینه ی نهال ،شاخسار سربه اسمان کشیده ی درخت را نبیند که باغبان نیست...

عباس ام البنین:عباسم مبادا پدر را به لفظ خالی پدر صداکنی...
مبادا حسن و حسین را برادر خطاب کنی...
مبادا زینب و ام کلثوم را خواهر بخوانی...
اقای من !و بانوی من ،این صمیمانه ترین خطاب تو باشد با سروران و موالی ات...
عباسم مبادا از پشت سرشان قدمی پیش بگذاری
مبادا پیش از انها دست به غذا ببری...

مبادا پیش از انها اب بنوشی...

عباس عباس:بخدا که لب به اب نمیزنم وقتی که محبوبم حسین تشنه است...

عباس سکینه:این که یک جان است،من اگرهزار جان هم داشته باشم ،همه را پیش پای یک نگاه سکینه قربان میکنم...

عباس مواسات: دیدن و تحمل این مصائب مرا در کوره ی عشق حسین ابدیده تر میکند ...ذوب باید شد در این کوره ی عشق...

عباس زینب: دلت نلرزد عباس من ،دشمن هرچقدر هم که بزرگ باشد کمتر و کوچکتر از ان است که دل عباس مرا بلرزاند...

عباس را پدر نام نهاد،چن میخواست شیر دژم باشی و از بیشه ی ال الله حفاظت کنی و هم خاطرهی عمویش عباس را زنده نگه داری...

ابوالفضل را هم پدر کنیه بخشید چرا که میخواست پدر همه ی خوبی ها و زیبایی ها باشی...

اما ماه بنی هاشم را فقط پدرنگفت، هرکه روی ماه تورا دید گفت...

ماه که باشی گرگ ها هم به طمع به دست اوردنت سربلند میکنند...

ماه بنی هاشم که باشی ، شمرهم برایت امان نامه می اورد...

اب مهم نیست عباس جان و دلم...خودت را دریاب...

عباس ادب: نه من از زنان مصر کمترم که به دیدن جمال یوسف ، دست از ترنج باز نشناسند و نه یوسف از حسین من زیباتر و شکوهمند تر است...

یوسف جلوه ای از جمال حسین من است...

حسین من یوسف افرین جهان است ،حسین من به یک نگاه جهان را یوسفستان میکند...

عباس حسین:

 -عباسم ! ستون استوار هستی ام...

-چرا گریه میکنید مولایم؟

-عباسم! چه به روزت اورده اند؟دست هایت کو؟

-به شوق دیدار شما دست و پا گم کرده ام...

مرا ببخش مولایم کمترین اقتضای ادب ایستادن تمام قد پیش پای شماست...

-این پیکر به خون نشسته ات استاد ایستادگی است و تمام مردان عالم را معلم مردانگی...

گریه نکن عباسم ...

مردانه ترین اشک عالم خونی است که از چشم های تو میچکد عباس...

 

عباس فاطمه:

بیا پسرم...بیا عباسم...

خدای من این فاطمه ی زهرا است که مرا پسرش خطاب میکند...!

برادرم حسین ، برادرت را دریاب...




تاريخ : چهارشنبه 14 آبان 1393 | 18:01 | نویسنده : yas_mahdi | ارسال نظر(1)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران